تبليغاتX
پس کوچه های روزگار

پس کوچه های روزگار

اگریادت بود و باران بارید ، کویر دل مرا هم دعا کن... اللهم عجل لولیک الفرج

آمدن ولی عصر(عج)


سال هاست که اسیر و دل بسته سیمای خورشیدی ات هستیم و بر آفتاب در سحاب، آهسته در پشت خاک

ریزهای دل گریه می کنیم.

آه آرامِ جان های عاشقان!

تو چشم به راه درمان ظهور دوخته ای و ما نیز جان در گروی انتظار تلخ نهاده ایم.

ای سرافراز و رعناترین سرو بوستان ستاره ها، شکیباترین شمشاد شرافت، تو تندیس جائران و یغماگران را در

زیر گام های صلابت خویش خواهی شکست.

خوشا به آن مُهر نمازی که با خلوت تو اُنس می گیرد!

از تو می پرسیم تفسیر انتظار و تمثیل بهار حضور را. در دست های گل افشانت عزّت و اقتدار ما می روید.

در قدوم تو یاسمن امید می شکفد و عندلیبان باغ امید غزل خوان می شوند. در میلاد سعیدت هزاران هزار

پنجره به سوی آبی ترین آسمان اشتیاق گشوده شد.

لقای رخسار سپیدت منتهای آرزوی صاحب دلان قبیله تقرّب است. اینک مهدی نامی است جاری بر زبان،

ظهور و قیام حقیقی ات فراروی عاشقان عصمت و نور...

 اللهم عجل لولیک الفرج



+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  | 

بلندای خورشید


عمری است که مروارید انتظار را بر گلوگاه مژگانم آویخته ام.

شبنم ایمان را با عصاره جان آمیخته ام و گردوغباری را که از سمت آمدن تو می وزد در دیدگان خویش بیخته ام.

عمری است که دندانِ صبر را بر جگر لحظه ها می سایم و همه گذرگاه های زمان را می پایم.

شاید ،

شاید روزی اثری از تو بیابم.

ای عزیز ، قرن هاست که همه منتظرانِ سیمای آفتابی تو هر صبح یادت را بر بلندای خورشید، حک شده می

بینند و دست های مشتاق خویش را به رودهای جمعه ها می سپارند تا از سرسبزی نام تو سیراب شوند.

اینک همه آینه ها را آه های ما مکدّر کرده! همه گلدان ها و باغچه ها باید برای بالندگی نام تو را بر لب بیاورند.

همه دل ها باید ناخالصی های خود را باز شویند و هسته همه خوبی ها و آگاهی ها و خداباوری ها را در

خویشتن بارور کنند تا خط سبز و مقدس نام تو را همه خطه های خورشید و خیزاب زای جهان دریابند.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  | 

نصیحت و آرزو ..

ماراهمه ره به کوی بدنامی باد وز سوختگان نصیب ما خامی باد ناکامی ماهست چو کام دل دوست کام دل ماهمیشه ناکامی باد خواهی که رسی به کام بردار دو گام یک گام ز دنیا و دگر گام زکام .........................................................................................
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  | 

طفيل مهدي(عج)...

خوشا دلي كه پر از عشق و آرزوي تو باشد خوشا لبي كه هميشه به گفتگوي تو باشد شتاب كن به ظهور، اي يگانه منجي عالي كه چشم گيتي و آدم، كنون به سوي تو باشد به هر سراچه، گدايي كه افتخار ندارد خوشا به حال كسي كه گداي تو باشد به بوستان پيمبر(ص) و اهل بيت مطهر(ع) گلي نبوده كه بهتر زرنگ و بوي تو باشد به جز جمال محمد(ص) كه داشت خصلت احمد نديده ام كه كسي با خصال و خوي تو باشد ببين تو عمق فساد جهان كه پاك نگردد مگربه آب زلالي كه در سبوي تو باشد خلايق اند سراسر به جستجوي عدالت ولي عدالت عالم به جستجوي تو باشد عجب زكوردلاني كه غافلند و ندانند كه راه قرب الهي، ره نكوي تو باشد طفيل مهدي موعود(عج) شد چو پهنه هستي بدا به حال كسي كه ستيزه جوي تو باشد گذشت عمر و جمال تو را به چشم نديدم خجسته آن كه دو چشمش سپند روي تو باشد بگفت مدح تو "میلاد" بدين اميد كه فردا در آرزوي تو خيزد، به جستجوي تو باشد .. اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  | 

وقت است كه باز آيي .

ثانيه ها در تپش اند ، التهابي مهيج و شوقي شيرين در پيكر كوچكشان مي جوشد . در گذر از لحظه ها كند مي لغزند وشتاب هميشه را ندارند.

تعدادشان به عدد منتظران زميني و آسماني است ، هر كدام در سينه اي مي تپند و شرار شوق را در فضا مي افشانند.

گرماي جانبخشي است . از لحظه هبوط آدم تا همين لحظه ، همه در اين انتظار جان داده اند. غرش غمگين ابرها و شتاب شورانگيز قطره ها در رسيدن به خاك ، گردش خستگي ناپذير و بي تأمل افلاك ، ذره ذره عطرهايي كه هر صبح، شور و شعف را به سينه ها مي ريزند، شاخه هايي كه هر بهار از دل ساقه ها مي رويند و.... همه به اين شوق ،شوريده و حيران ، زمان را سپري مي كنند .

چه جانكاه است ، نيايش ملكوت و دعاي ناسوت ، چه دير به ثمر مي نشيند . بارالها!

نغمه ها در گلوها مي ميرند و ناله ها در سينه ها به سردي مي گرايند . روح عاصي انسان در يأسي مرگبار ، دست و پا مي زند. كام تشنه كودكان يتيم مي سوزد . سايه هاي عدالت ، گمگشته هاي هزار ساله آنهايند.

بشر در حصار سيمان و آهن و دود ، با سرعتي ديوانه وار ، سرگشته مي چرخد . چه مي خواهد؟  در پي كدام پناه ، واله و سرگشته زمان را سپري مي كند ؟ آنقدر در روزمرگي مدفون است كه ماوراي ماده برايش افسانه جلوه مي نمايد.

وجودي كه ريشه و اساس هستي اش را در ملكوت اعلي بجا گذاشته است و اين لباس پوسيده و بي مقدار را چند روزي به عاريت گرفته تا روح خود را براي لقاي دوست ، جلا دهد ، چه غافل و بي خيال در بيغوله ماديات و در لايه هاي متعفن شهوات جا خوش كرده است .

ولي ....

فصل بيداري فرا رسيده است . ماده پرستان و مادي گرايان در تلاشي نه چندان موفق ، چند قرن جولان داده و ذهن نسيان پذير بشري را در هاله ايدئولوژي به ظاهر عقلاني خويش به خوابي ابدي (به خيال خويش ) فرو برده اند.


اما خيزشهاي فكري و انقلابي در دهه هاي انتهايي قرن بيستم و بيداري عمومي آغاز قرن بيست و يكم ،افق ديگري را فراروي بشر گشوده است.

جهان تشنه معنويت ، خسته از شهوات و شهوت پرستي در پي آفتابي به بلنداي ابديت است تا روح زنگار بسته اش را ،‌در نور پاكش صيقل دهد.


اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  | 

اومدم بهت بگم زمستونه


السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)


دلم اندازه ی این ابرا پره

بس که بدبختی تو تورم می خوره
بیگناه توی جهنم افتادیم
دیگه از چشم خدا هم افتادیم
آقا جون میگن که رخصت نمیدی
به کسی برگ ضمانت نمیدی
میگن از این آدما دلت پره
میگن از برو بیا دلت پره
روی گنبدت کبوتر نمیخوای!
توی خواب غصه دارا نمیای!
در رو وا کن آقا جون ببین منم
اومدم دو خط باهات حرف بزنم
بگو تو به کفترات غذا میدی
هنوزم مریضا رو شفا میدی

اومدم بهت بگم زمستونه ...
تن گنجشکا اسیر بارونه
چوپونا گرگا رو گله می برن
دیگه اینکه آهوا در خطرن
تو کتاب درسای تیکه پاره
دیگه سارا یه انارم نداره
بین گرگا نمیشه آهو باشی
شیشه باشی ، زودتر از هم میپاشی

مرحم زخمای باورم میشی؟
آقا جون ضامن کفترم میشی؟
جوجه هام گشنه خوابیدن دوباره
نون بدبختی که خوردن نداره
بوی خاک میدن گلای نسترن
خروسا هی دم به دم اذون میگن

جوجه های کابلی پا ندارن
دیگه از گرسنگی نا ندارن
تو فلسطین اگه بارون بزنه
جوجه رو دست باباش جون میکنه
آدما با گوله آهنگ میزنن
کفترا به آدما سنگ میزنن
سفره دل رو نمیشه وا کنی
همه جا جنگه اگه نگا کنی
زندگی مساوی اسارته
دیگه از کجاش بگم ؟ قیامته
تو رو جدتون شما کاری کنین
دیگه امنیت نداریم رو زمین

میتونین کفترا رو جواب کنین؟
نمیخواین محض خدا ثواب کنین؟
دلتون میداد بگین حقتونه؟
ما نیومدیم پی آب و دونه
اومدیم به ما عنایت بکنی
جوجه هامونو ضمانت بکنی
اومدیم پر بزنیم به راه راست
گوش به زنگیم ... بقیش دست شماست

شما که گنبد و گلدسته دارین!
این همه زائر دلخسته دارین
شما که خوب میدونین منتظرم
سهم کفترا رو هم بدین ، برم
میدونی؟ چیز زیادی نداریم
عوضش حقمونو که بگیریم
دلمونو فرش راتون می کنیم
تا نفس داریم دعاتون می کنیم
یادمون نمیره رحمت شما
سر سال میایم زیارت شما
قهوه ای رو رد می کنیم
جوجه ها رو نذر گنبد می کنیم
آقا جون حالا دیگه وقت دعاس
نوبتی هم باشه ، نوبت شماس
دعا مستجاب میشه وقت اذون
این شما ... اینم خدای مهربون ... 

اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  | 

چشمهايم بارانى‏اند و دلم ، خشك ...

 

اين «جزوه‏ها»ى درسى، پريشان‏تر از آنند كه مرا نظام شايسته‏اى بخشند. «جبر»، دلم را منقبض مى‏كند و«مثلثات‏»، دلم را به «دلتا» مى‏كشاند. سرم گيج مى‏رود و از زمين و زمان، «تو» را مى‏خواهم. «دانشگاه‏»، جز تو، همه چيزرا به من مى‏رساند و من، نمى‏دانم كه تو مى‏دانى يا نه...؟ اگر بدانى كه نظم تاريخ به هم مى‏خورد. معشوق، «نبايد» ازحال عاشق با خبر باشد، اين را استاد ادبياتمان مى‏گويد. ايشان، مرد بسيار محترمى است، اما فقط استاد ادبيات‏ماست. «استاد اخلاق اسلامى‏» ما، نمازش را اول وقت مى‏خواند، اما هزار هزار سؤال ناگفته‏ام را نمى‏داند.

پرسيدم: «كجاست؟» گفت: «نمى‏دانم‏». پرسيدم: «كيست؟» گفت: «نمى‏دانم‏».

پرسيدم: «هست؟» گفت: «البته‏»... و من، نپرسيدم، ستودم.

هواى اين ناحيه، بارانى است، باران من!... كويرم و عطش، سينه‏ام را داغ عشق كوبيده است.

اين جزوه‏ها، پريشان‏تر از آنند كه مرا نظام شايسته‏اى بخشند... «بينش اسلامى‏» من، كمترين ضريب را دارد. براى‏دانشكده «دوست داشتن‏»، «پيش دانشگاهى‏»، «معرفت‏» لازم است. دست كم، «پنج‏» واحد... اينكه جور نمى‏شود؟... باشد،چه چيز ما جور مى‏شود كه اين يكى نمى‏شود؟ هر وقت جور شد كه ببينمت، اين نيز جور خواهد شد.

باور كن!... همين كه دور باشى، بهتر است. به حضرتت كه دوست دارم هرگز از حالم خبر نشوى. دلت مى‏گيرد. اين‏قلمهاى شكسته چه كرده‏اند، جز به «زاويه فراموشى‏» كشاندن تو؟...

سرم گيج مى‏رود و خانم جان، مدام فكر مى‏كند كه هذيان مى‏گويم. مى‏گويد: «عاشق شده؟... درمون عاشق، زندگيه...» اولش را درست مى‏گويد و آخرش را اشتباه، مثل تصور اول حال من از تو. «سرداب‏» چه مى‏فهمد كه «نيمه‏شعبان‏» خودش يك ماه است. «ليلة القدر»، هر سال، در يك شب، ظهور مى‏كند. ماه، فقط سى روز نيست. بهار، اولين‏فصلى است كه ماههايش سى و يك روز مى‏شود. اين يك روز، مال تو... جمعه كه قابل تو را ندارد! جمعه، تنها روزهفته است كه تنها يك «نقطه‏» دارد. تو، در همان نقطه‏اى، كه جمعه دارد. خوانايى آن، به همان نقطه است كه گاهى‏هويتش را تغيير مى‏دهد و مى‏شود «خال هاشمى‏» تو...

خفاش، هيچ وقت تفسير درستى از خورشيد به دست نمى‏دهد... مشكل، سواد نيست. دانشكده، يك راه عاشق شدن‏را مى‏گويد; هفتاد و يك راه ديگرش، در خاطر نينوايى توست.

شعبان، تولد تو را مى‏شناسد... و من نيز... كه تو را نمى‏شناسم.

اين جزوه‏ها... اين جزوه‏ها...

سرم گيج مى‏رود، تو مى‏آيى... چشمهايم بارانى‏اند و دلم، خشك است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  | 

دل ما قبله ماست ، كعبه و بتخانه ماست

در حريم دل ما يار دگر خانه نكرد
مرغ عشق دل ما جاي دگر لانه نكرد
گفتمش يار بمان ، خانه دل روشن كن
يار ما يار نشد ، ميل به پيمانه نكرد
مست از خود شد و بيخود زخودش گشت ، ولي
مست از عشق نشد ، خنده مستانه نكرد
عشق را حرف به حرف ، ياد زبانش داديم
حرف از عشق نزد ، صحبت جانانه نكرد
دل ما قبله ماست ، كعبه و بتخانه ماست
دل از آن كعبه بريد ، ره سوي بتخانه نكرد
قدر ما يار ندانست كه ارزان بفروخت
اين چنين داد و ستد ، جاهل ديوانه نكرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  | 

عزم آن دارم که امشب

عزم آن دارم كه امشب مست مست
پاي‌كوبان كوزه دردي به دست

سر به بازار قلندر برنهم
پس به يك ساعت ببازم هرچه هست

تا كي از تزوير باشم رهنماي
تا كي از پندار باشم خودپرست

پرده پندار مي‌بايد دريد
توبه تزوير مي‌بايد شكست

وقت آن آمد كه دستي برزنم
چند خواهم بود آخر پاي‌بست

ساقيا در ده شرابي دلگشا
هين كه دل برخواست، مي در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زير پاي آريم پست

مشتري را خرقه از سر بركشيم
زهره را تا حشر گردانيم مست

پس چو عطار از جهت بيرون شويم
بي‌جهت در رقص آييم از الست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  | 

شما در جبهه‌ جنگ اگر راه را بلد نباشید ،


 اگر نقشه‌خوانى بلد نباشید ،


 اگر قطب‌نما در اختیار نداشته باشید ،


 یك وقت نگاه می‌كنید مى‌بینید در محاصره‌ دشمن قرار گرفته‌اید ؛


 راه را عوضى آمده‌اید ،


دشمن بر شما مسلط می‌شود..


 این قطب‌نما همان بصیرت است...


اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عبدالرضا(ع)  |